آکادمی نانوشته مقاومت

آکادمی نانوشته مقاومت

نویسنده: محمد اسماعیل عبداللهی

استاد حوزه و دانشگاه

قصه مدرسه میناب، قصه یک ساختمان ساده آموزشی نیست؛ روایت مدرسه‌ای است که در میانه‌ هجوم بی‌امان «جنگ تحمیلی سوم» علیه جمهوری اسلامی ایران، از کلاس‌های درسش بوی ایثار و از حیاط کوچک و ساده‌اش فریاد مظلومیت و مظلوم‌کشی برخاست. مدرسه‌ای که در سه مرحله پیاپی، هدف حمله وحشیانه آمریکایی‌ـ‌ صهیونیستی قرار گرفت و در نهایت، ۱۶۸ دانش‌آموز ابتدایی، دختر و پسر، با دفتر و مداد و کیف‌های کوچکشان، به جای راهی شدن به خانه، میهمان آسمان شدند. آنچه در میناب رخ داد، صرفاً یک تراژدی نظامی نبود؛ نقطه عطفی است برای بازخوانی مفهوم مدرسه، فضا و تربیت در منطق مقاومت و در پارادایم جدیدی که می‌توان از آن با عنوان «استحاله فضای فیزیکی مدرسه به سنگر قدسی» یاد کرد. مدرسه میناب به ما نشان داد که وقتی دشمن به سراغ کلاس درس می‌آید، مدرسه دیگر فقط محل آموزش نیست؛ خط مقدم نبرد است. نبردی که در آن، کودکان بی‌دفاع، نه سربازان مسلح، که شاهدان حقانیتی می‌شوند که خون معصومشان آن را امضا می‌کند. حملات پیاپی به این مدرسه، با آن میزان از خشونت و عریان بودن چهره آمریکایی‌ـ ‌صهیونیسم، از یک سو عمق دشمنی با هویت و آینده این سرزمین را برملا کرد و از سوی دیگر، یک حقیقت بلند را مقابل چشم ما گذاشت: هر مدرسه ایرانی، اگر درست فهمیده و درست ساخته شود، می‌تواند سنگری قدسی باشد که در آن، ایمان، هویت و امید، در کنار دانش، پرورش می‌یابد. مدرسه میناب در لحظه‌ای که هدف بمباران قرار گرفت، از یک بنای آموزشی به آینه‌ای شفاف بدل شد که دو جهان را به تصویر کشید؛ جهان تمدن‌نمایانی که حتی از خون کودک هم شرم نمی‌کنند، و جهان ملتی که حتی خون کودک را هم به پرچم مقاومت و بیداری تبدیل می‌کند. این مدرسه، با سیمان و آجر ساخته شده بود، اما با شهادت ۱۶۸ فرشته کوچک، به حریمی مقدس تبدیل شد؛ به موضعی که در آن خاک، خون و ایمان، هویتی جدید برای فضا رقم زدند. از این پس، صحبت از مدرسه میناب تنها مرور یک جنایت نیست؛ دعوتی است برای بازاندیشی در فلسفه فضاهای آموزشی. در منطق معمول برنامه‌ریزی، مدرسه به‌عنوان محل «انتقال محتوا» تعریف می‌شود؛ اما آن‌چه میناب به ما یادآوری کرد، این است که مدرسه در شرایط واقعی منازعه تمدنی، محلی برای «تثبیت هویت» و «تولید مقاومت» است. وقتی دشمن تا کلاس اول و دوم ابتدایی پیش می‌آید، پاسخ ما نمی‌تواند محدود به بازسازی دیوارها و سقف‌ها باشد؛ باید به سمت بازتعریف مدرسه، به‌عنوان سنگری قدسی حرکت کنیم، سنگری که حتی اگر دوباره هدف حمله قرار گیرد، شکست‌ناپذیر است؛ چرا که سرمایه اصلی آن، ایمان، آگاهی و انسجام جامعه پیرامونی است. قدسی شدن فضا در این‌جا یک تعارف ادبی نیست؛ یک واقعیت عینی است. فضا، زمانی قدسی می‌شود که حامل معنایی فراتر از کارکرد مادی خود گردد. کلاس درس میناب وقتی که نیمکت‌ها زیر آوار رفتند و دفترهای مشق در میان غبار و خون گم شدند، به ناگاه کارکردی دیگر پیدا کرد؛ به مزار جمعی شهدا شبیه شد، به محرابی که در آن، کوچک‌ترین بندگان خدا، در حال اتود زدن برای فردا، ناگهان در قامت شاهدان تاریخ ایستادند. این فضا، از آن لحظه به بعد، در حافظه جمعی مردم ایران به نمادی از مظلومیت و در عین حال، عزت تبدیل شد. این همان استحاله‌ای است که از آن سخن می‌گوییم: استحاله یک فضای فیزیکی به سنگری قدسی که در آن، هر دیوار و هر ترک آجر، شاهد یک حقیقت بزرگ است. اما این رخداد، صرفاً یک گذشته دردناک برای سوگواری نیست؛ ظرفیتی است برای آینده‌سازی. امروز، پرسش اصلی برای سیاست‌گذاران آموزشی و فرهنگی این است که با این میراث چه می‌کنند؟ آیا مدرسه میناب را تنها در قالب یک سالگرد و یک مراسم گرامیداشت نگه می‌داریم، یا آن را به الگویی زنده برای معماری، مدیریت و گفتمان مدارس در سراسر کشور تبدیل می‌کنیم؟ اگر مدرسه میناب سنگر قدسی ماست، معنایش این است که می‌توان و باید از این تجربه تلخ، یک الگوی راهبردی استخراج کرد. الگویی که در آن، طراحی فضاهای آموزشی فقط به استانداردهای فنی و مهندسی محدود نشود، بلکه حامل پیام، روایت و هویت باشد. در چنین الگویی، دیوارهای مدرسه صرفاً مرز فیزیکی نیستند؛ خطوط دفاع فرهنگی‌اند. حیاط مدرسه تنها محل بازی نیست؛ میدان تمرین همبستگی و مسئولیت‌پذیری است. راهروها فقط مسیر عبور نیستند؛ گذرگاه عبور از کودکی به شهروندی مسئول‌اند. کلاس‌ها فقط برای نشستن و شنیدن نیستند؛ برای مشارکت، گفت‌وگو، پرسش و تجربه زیسته مقاومت‌اند. مدرسه‌ای که از قصه میناب الهام بگیرد، خود را در برابر تاریخ و خون شهدا مسئول می‌داند؛ برنامه‌ریزی‌اش، معماری‌اش، آیین‌هایش، خاطره‌سازی‌اش، همه در خدمت ساختن نسلی قرار می‌گیرد که بداند چرا دشمن تا کلاس درس آمده است و چگونه باید در همین کلاس، پاسخ تمدنی خود را بسازد. مدرسه میناب می‌تواند و باید به «آکادمی نانوشته مقاومت» تبدیل شود؛ جایی که نسل امروز، در قالب بازدید، مطالعه، فیلم، روایت‌گری و تولید محتوا، با قصه آن ۱۶۸ فرشته آشنا شود و بفهمد که این کشور، فقط با نفت و خاک و جغرافیا تعریف نمی‌شود؛ با خون و ایمان و ایستادگی تعریف می‌شود. بازخوانی علمی و خلاقانه این رخداد برای جامعه امروز، به‌ویژه برای خبرگزاری‌ها و رسانه‌های جریان‌ساز، یک ضرورت استراتژیک است. روایت میناب اگر در سطح احساسات لحظه‌ای باقی بماند، حق آن ادا نشده است. باید از آن به‌عنوان یک «مورد مطالعاتی» در حوزه جنگ شناختی، معماری تربیتی و سیاست‌گذاری آموزشی استفاده شود. رسانه‌ها می‌توانند با برجسته کردن این حقیقت که دشمن برای شکستن آینده یک ملت، به مدرسه حمله کرده است، حساسیت عمومی نسبت به نقش مدرسه را بالا ببرند و مطالبه‌ای اجتماعی برای ارتقای جایگاه مدرسه به‌عنوان کانون هویت‌ساز شکل دهند. مدرسه میناب، اگر به‌درستی فهم و معرفی شود، می‌تواند نقطه آغاز گفتمانی باشد که در آن، هر مدرسه ایرانی، نه فقط ساختمانی برای آموزش، که سنگری قدسی برای حراست از ایمان، هویت و کرامت نسل جدید تلقی شود. این قصه، قصه پایان نیست؛ قصه آغاز است؛ آغازی برای فهمی عمیق‌تر از مدرسه، فضایی که روزی در میناب زخمی شد تا ما امروز بفهمیم که برای دفاع از آینده، باید از کجا شروع کنیم و کدام سنگر را جدی‌تر از همیشه پاس بداریم.